|

آسمان گرفته همه جا تاریک و غم گرفته
خورشید، ماه شب شد و ماه من خورشید من!
سیل غم آمد و بهار ما را با خود برد
بغض سرد دور از تو بودن سوی چشمانم برد
دار و ندارم شده ساغری از عشق، کعبه ای از تو
باز دلم گرفت و باز قلب ظریف و مهربان معشوقم فسرد
باز قایقم شکسته و راه کوچ دراز
باز کلبه ات خوف ناک و من قایقم شکسته
باز دلم گرفت و باز درمانش ز من دور
باز قلبت رنجید و راه کوچ دراز
کاش کسی بود تا بفهمد ما را
کاش کسی بود تا درک کند حال قلب های مارا
قلب ظریف تو باز کوله باری از غم به دوش کشید
کاش راه من و تو بسی کوتاه تر
کاش می شد باهم گریخت
کاش قایقم نشکسته بود
می شود عاشق بود و می شود از عاشقی جان داد
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن!
حس می کنم با عشقمان غم ها کم میارن
این حسم درسته چون چشمام نمی بارن
من و تو تا ابد ماییم
من و تو رهسپار فرداییم
من و تو شمع سوزان حق الیقین
من و تو پروانه ی دل بی خبر
من و تو دو دیوانه ی از جان سفر
من و تو شعر معصومانه چشم و نظر
ساجدم اگر تورا نداشتم نابود روزگار بودم
اگر زنده ام از عشق تو زنده ام
آرزویم با تو بودن با تو ماندن با تو رفتن
ترسی ندارم چون تا همیشه تا ابد ساکن قلب منی
غم هم تمام می شود؟!
روزی خواهد رسید که به غم هایمان بخندیم
جان بهزاد طاقت بیار
جان بهزاد طاقت بیار
عشق من...

|