|

حس تو را دارم
از تو سخن گفتن
برای تو گریستن
و به تو نگریستن
دلتنگم...
دلتنگم که چه عاجزانه افق های طلایی آرزوی نگاهت را با هزار تمنا جست و جو می کنم...
و قصه ی تلخ انتظار را در آسمان رویایی نگاهت در میان می گذارم...
نسیم اشکی که از سر شوق در نگاهت موج می زند بارانیست از عشق و دلتنگی...
برای باغ رویاهایم...
دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد
دلم چه عاشقانه به سویت پر می کشد
و چه عاشقانه قلب من دوری تورا نزدیکی می انگارد
دلم...
در دل شب های تاریک قلبم به جست و جوی روشنایی شمع وجودت می گردم
که بی تو گلبرگ های نازک وجودم را باد سرد خزان باز در هم فرو می ریزد و جوانه های نا شکفته ی امیدم با دوری تو می خشکد...
آخه دوری تا کی؟!
این سوالیست از ذل عاشق غریبم...
جوابش چیزی نیست جز سکوت چشمان آواره ی من!
با اینکه می دانم قلبم کوچکنر از آن است که ظرفیت یگانگی تورا داشته باشد...!
ولی باز در سکوت پر ز فریاد خود می گریم و می گویم:
با همین قلب کوچک...
با همین قلب ساده...
با همین قلب عاشق...
به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت...
به وسعت تمام مهربانی هایت...
و به وسعت عشق زیبای تو...
دوستت دارم
تقدیم به آنکه خوب می داند درد مرا...!
|