|

من بهزاد هستم تنها ترین تنهای زمین
کسی که شکسته شد...
کسی که نعره های عشق قلبشو لبریز کرد...
کسی که برای یک بار عشق واقعی را در قلبش ترسیم کرد...
کسی که زیر بی رحمی های زمان شکسته شد...
کسی که عالم و آدم و زمان بهش بد کردن....
کسی که همه اونو شکستن...
کسی که هیچ کی احساسشو درک نکرد...
کسی که همه بهش خیانت کردن...
کسی که یه بغض کهنه گلوشو گرفته...
کسی که آرزوش پر کشیدنه...
کسی که برای چیزی جز بدبختی به دنیا نیامده...
کسی که همیشه باید شنونده ی کلمه ی نه باشه...
کسی که باید دیگه به عشق با چشم نفرت نگاه کنه...
کسی که گوشه نشین دیوارهای سرد تنهاییه...
کسی که باید شاهد و پاسخ گوی بدبخت شدن معشوقش باشه...!
که چرا بدبخت شده؟!
آیا من نفرینش کردم یا خدا حقشو به خاطر شکستن من داده؟!
خدایا تو بگو حقمه تو اوج دردم؟
حقمه آواره ی مرداب های سردم؟
خدایا تو کاری کن که معشوقم حتی برای لحظه ای غم به درونش رخنه نکنه...
خدایا آخرین آرزویم در این دیار خاکی این است که:
تو کاری که کسی اونو نشکنه...
من دیگه شکستم...من دیگه نابود شده ی زمانم
شاید حقم این بوده...
شاید...
شاید...
|