تبلیغات
.•●๑۩کلبه ی دور افتاده۩๑●•.
.•●๑۩کلبه ی دور افتاده۩๑●•.

سلام، به کلبه ی من و عشقم خوش آمدید
بهزاد هستم دانشجوی مدیریت بازرگانی از نصف جهان
ساجدم همسفر و محبوب ابدیم دوستت دارم...قلب و جون و هستیم فدای چشم و قلب پاک تو
دوستان نظر یادتون نره، در نظرسنجی هم شرکت کنید
کلیه مطالب این وبسایت توسط خودم و معشوق ابدیم نوشته میشه و هیچ کدام کپی برداری نیست.کپی از آن به هر جهت ممنوع می باشد
"بهزاد"


دلم هوای نوشتن از تو دارد امشب

دلم هوای نوشتن از تو دارد امشب...

از تو که چشم هایم برای دیدنت چه بی تابانه آرام و قراری ندارند

 از تو که با آمدنت در قلبم نوری بر وجودم تاباندی و روحی در کالبد بی حس من دمیدی...

ای که هر لحظه مرا از تلاطم و خروش به سان نسیمی آرام می سازی ای بهترینم

ای کسی که خزان آرزوهایم را به بهاری جاوید مبدل ساختی ای مهربانم...

می خواهم آنقدر حس باتو بودن در وجودم جاری شود که دور از تو بودن بر من حس نشود

وجودت را در همه حال در وجودم حس می کنم ای که دور از من و در قلب منی

ای آنکه مهرت هر دردی را از درونم می زداید...

بی نهایت تورا دوست دارم

و برتو عاشقی مجنون گشته ام تا ابد...


دوشنبه 25 بهمن 1389 با دستان عاشق ساجده | نظر ()

مجنون لیلی

یكی از بزرگان عرب از قبیله ‌ی بنی‌عامر ( احتمالا در زمانه‌ی خلفای بنی‌امیه ) فرزندی نداشت ؛ پس از دعا و نذر و نیاز بسیار ، خداوند به او پسری عنایت می‌كند كه نامش را قیس می‌گذارند . قیس هرچه بزرگتر می‌شود ؛ بر زیبایی وكمالاتش افزوده می‌گردد . تا این‌كه به سن درس خواندن می‌رسد و او را به مكتب می‌فرستند .

در مكتب به جز پسرهای دیگر ، دخترانی نیز بودند كه هر كدام از قبیله‌ای برای درس خواندن آمده‌بودند . در میان آنان دختری زیبارو به‌نام لیلی ، دل از قیس می‌برد و كم‌كم خودش نیز دل ‌باخته ‌ی قیس می‌شود .
این دو دیگر فقط به اشتیاق دیدار هم به مكتب می‌روند . روزبه‌روز آتش این عشق بیشتر شعله می‌كشد و اگرچه سعی می‌كنند این دلدادگی از چشم دیگران پنهان بماند ؛ اما بی‌قراری‌های قیس باعث می‌شود كه دیگران به او لقب مجنون (دیوانه) بدهند و آن‌قدر به طعنه سخن می‌گویند تا به گوش پدر لیلی هم می‌رسد ؛ بنابراین از رفتن لیلی به مكتب جلوگیری می‌كند و این فراق و ندیدن روی معشوق ، شیدایی قیس را به نهایت می‌رساند .

قیس با ظاهری آشفته و پریشان ، در كوچه و بازار ، اشك‌ریزان در وصف زیبایی های لیلی شعر می‌خواند ؛ آن‌چنان كه كاملا به‌نام مجنون معروف می‌شود و قصه‌اش بر سر زبان‌ها می‌افتد . تنها دل‌خوشی او این است كه شب‌ها پنهانی به محل زندگی لیلی برود و بوسه‌ای بر در دیوار آن‌جا بزند و برگردد .

پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش می‌كنند كه از این رسوایی دست بردارد ؛ فایده‌ای نمی‌بخشد . بالاخره پدر قیس تصمیم می‌گیرد به خواستگاری لیلی برود . در قبیله‌ی لیلی پدر و اقوام او ، بزرگان بنی‌عامر را با احترام می‌پذیرند اما وقتی سخن از خواستگاری لیلی برای قیس می‌شود ؛ پدر لیلی می‌گوید :
« وصلت دیوانه‌ای با خاندان ما پذیرفته نیست ؛ چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل عرب بر باد می‌دهد و تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد او را به دامادی نمی‌پذیرم .»

پدر و خویشان مجنون ناامید برمی‌گردند و او را پند می‌دهند كه از عشق این دختر صرف‌‌نظر كن زیرا كه دختران زیباروی بسیاری در قبیله‌ی بنی‌عامر یا قبائل دیگر هستندكه حاضرند همسری تو را بپذیرند . اما مجنون آشفته‌تر از پیش سر به بیابان می‌گذارد و با جانوران و درندگان همدم می‌شود .

پدر مجنون به توصیه‌ی مردم پسرش را برای زیارت به كعبه می‌برد و از او می‌خواهد كه دعا كند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد و شفا بخشد . اما مجنون حلقه‌ی خانه‌ی خدا را در دست می‌گیرد و از پروردگار می‌خواهد كه لحظه به لحظه ، عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی كه حتی اگر او زنده نباشد عشقش باقی بماند و آن‌قدر برای لیلی دعا می‌كند ؛ كه پدرش درمی‌یابد این درد درمان پذیر نیست و مأیوس برمی‌گردد .

در این میان مردی از قبیله‌ی بنی‌اسد به‌نام « ابن‌سلام » دلباخته‌ی لیلی می‌شود و خویشانش را با هدایای بسیار به خواستگاری او می‌فرستد . پدر لیلی نمی‌پذیرد و از او می‌خواهد تا كمی صبر كند تا جواب قطعی را به او بدهد

روزی یكی از دلاوران عرب به نام نوفل در بیابان مجنون را غزل‌خوانان و اشك‌ریزان می‌بیند . از حال او می‌پرسد . وقتی ماجرای او و عشقش به لیلی را می‌شنود به حالش رحمت می‌آورد ؛ از او دلجویی می‌كند و قول می‌دهد او را به وصال لیلی برساند . پس با عده‌ای از دلاوران و جنگ‌جویانش به قبیله‌ی لیلی می‌رود و از آنان می‌خواهد لیلی را به عقد مجنون درآورند .
اما آنان نمی‌پذیرند و آماده‌ی نبرد می‌شوند . نوفل جنگ و كشته‌شدن بی‌گناهان را صلاح نمی‌بیند و از درگیری منصرف میگردد . مجنون دل‌شكسته دوباره رهسپار كوه و بیابان می‌شود .

از سوی دیگر ابن‌سلام (خواستگار لیلی) آن‌قدر اصرار می‌كند و هدیه می‌فرستد تا ناچار پدر لیلی به ازدواج او رضایت می‌دهد . پس از جشن عروسی وقتی ابن‌سلام عروس را به خانه می‌برد ، هنگامی كه می‌خواهد به او نزدیك شود ؛ لیلی سیلی محكمی می‌زند وبه خداوند قسم می‌خورد كه :
« اگر مرا هم بكشی نمی‌توانی به وصال من برسی .» ؛ شوهرش هم به اجبار از این كار چشم می‌پوشد و تنها به دیدار و سلامی از او راضی می‌شود .

در همین ایام مرد شترسواری مجنون را در زیر درختی مشغول یاد و نام لیلی می‌بیند ؛ فریاد برمی‌آورد كه : « ای بی‌خبر! چرا بیهوده خود را عذاب می‌دهی ؛ آن‌كه تو را این‌چنین از عشقش بی‌تاب كرده‌است ؛ اكنون در آغوش شوهرش به بوس و كنار مشغول و از یاد تو غافل است . این بی‌قراری را رها كن كه زنان شایسته‌ی عهد و پیمان نیستند» . مجنون چون این سخن گزاف را می‌شنود ؛ فریادی جگرسوز برمی‌آورد و بی‌هوش به خاك می‌غلطد . مرد پشیمان می‌شود ؛ از شتر پیاده می‌گردد و از مجنون دل‌جویی می‌كند كه: « من سخن به درستی نگفتم ، لیلی اگر چه بر خلاف میلش شوهر كرده‌است ؛ اما به عهد و پیمان پایبند است و جز نام تو را بر زبان نمی‌آورد .» ولی مجنون دل‌خسته و نالان به راه می‌افتد و در خیال و ذهن خود با لیلی گفتگو می‌كند و لب به شكایت می‌گشاید كه : « كجا رفت آن با هم نشستن‌ها و عهد بستن در عشق ؛ كجا رفت آن ادعای دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن ؛ تو نخست با پذیرفتن عشقم سربلندم كردی ولی اكنون با این پیمان‌شكنی خوارم نمودی ؛ اما چه‌كنم كه خوبرویی و این بی‌وفائیت را هم تحمل می‌كنم .»

پدر مجنون باز به دیدار فرزندش می‌رود و او را پند می‌دهد اما سودی ندارد و مدتی بعد با غصه و درد می‌میرد . اما مجنون پس از شبی سوگواری بر مزار پدر ، به صحرا بازمی‌گردد و با جانوران همنشین می‌شود . روزی سواری نامه‌ای از لیلی برای مجنون می‌آورد كه در آن از وفاداریش به او خبر می‌دهد . این نامه مرهمی بر دل مجروح اوست و مجنون با نامه‌ای لبریز از عشق به آن پاسخ می‌دهد .

چندی بعد مادر مجنون نیز در می‌گذرد و غم مجنون را صد چندان می‌كند . روزی لیلی دور از چشم شوهرش ، توسط پیرمردی برای مجنون پیغام می‌فرستد كه مشتاق است او را در نخلستانی ببیند . در هنگام ملاقات ، لیلی برای حفظ حرمت آبروی خود ، از 10 گام فاصله ، به مجنون نزدیك‌تر نمی‌شود و به پیرمرد می‌گوید : « از مجنون بخواه آن غزل‌هایی را كه در وصف عشق من می‌خواند و ورد زبان مردمان است ؛ چند بیتی برایم بخواند » .
مجنون كه مدهوش شده است پس از هشیاری ، چند بیتی در وصف عشق خود و دلربائی لیلی می‌خواند و آرزو می‌كند شبی مهتابی در كنار هم باشند و راز دل بگویند . سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا ، و لیلی به خیمه‌گاه خود بازمی‌گردد .

لیلی در خانه‌ی شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان ، جرأت گریستن و ناله كردن از فراق یار را ندارد پس در تنهایی اشك می‌ریزد و در مقابل دیگران لبخند می‌زند . تا این كه ابن‌سلام (شوهر لیلی) بیمار می‌شود و پس از مدتی از دنیا می‌رود .
لیلی مرگ همسر را بهانه می‌كند ؛ بغض‌های گره‌خورده در گلو را می‌شكند و به یاد دوست گریه آغاز می‌كند . به رسم عرب ، زنان شوهر مرده ، بایست تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری كنند ، بنابراین لیلی پس از مدت‌ها فرصت می‌یابد در تنهائی خود چند بیتی بخواند و از عشق مجنون گریه سردهد .

با رسیدن فصل پائیز ، گلستان وجود لیلی نیز رنگ خزان به خود می‌گیرد . بیماری ، پیكرش را در هم می‌شكند و به بستر مرگ می‌افتد . لیلی به مادرش وصیت می‌كند : «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته كن و مانند شهیدان با كفن خونین به خاك بسپار ( با توجه به این حدیث: «هر كه عاشق شود و پاكدامنی ورزد چون بمیرد شهید است») و آن‌هنگام كه عاشق آواره‌ی من بر مزارم آمد ، بگو لیلی با عشق تو از دنیا رفت و امروز هم كه چهره در نقاب خاك كشیده ؛ آرزو مند توست» . پس از مرگ لیلی ، مادرش با ناله و شیون بسیار ، او را چون عروسی می‌آراید و به خاكش می‌سپارد .

چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره می‌رسد ؛ اشك‌ریزان و سوگوار بر سر آرامگاه لیلی می‌آید ؛ مزار او را در آغوش می‌گیرد و چنان نعره‌ می‌زند و می‌گرید كه هر شنونده‌ای متأثر می‌شود . سپس لیلی را خطاب قرار می‌دهد كه : «ای زیباروی من ! در تاریكی خاك چگونه روزگار می‌گذرانی . حیف از آن همه زیبایی و مهربانی كه در خاك پنهان شد و اگر رفته‌ای اندوه تو در دل من جاودانه است . » آن‌گاه برمی‌خیزد و سر به صحرا می‌گذارد ؛ و همه جا را از مرثیه‌‌هایی که در سوگ لیلی می‌خواند ؛ پر ناله می‌كند . اما تاب نمی‌آورد و همراه جانوران و درندگانی كه با او انس گرفته‌اند برسر مزار لیلی باز می‌گردد .
مانند ماری كه بر گنج حلقه زده ؛ آرامگاه یار را در بر می‌گیرد و از خدا می‌خواهد كه از این رنج رهایی یابد و در كنار یار آرام گیرد . پس نام معشوق را بر زبان می‌آورد و جان به جان آفرین تسلیم می‌كند .

تا یك سال پس از مرگ مجنون ، جانورانی كه با او مأنوس بوده‌اند ؛ پیرامون مزار لیلی و پیكر مجنون را ، رها نمی‌كنند ؛ به حدی كه مردم گمان می‌كنند مجنون هنوز زنده‌است و از ترس حیوانات و درندگان كسی شهامت نزدیك شدن به آن‌جا را پیدا نمی‌كند . پس از آن‌كه بالاخره جانوران پراكنده می‌شوند ، مردمان می‌بینند در اثر مرور زمان ، از پیكر مجنون جز استخوانی نمانده‌است كه همچنان مزار لیلی را در آغوش دارد .
آنان آرامگاه لیلی را می‌گشایند و استخوان‌های مجنون را در كنار معشوقش به خاك می‌سپارند...


شنبه 16 بهمن 1389 با دستان عاشق بهزاد | نظر ()

تک ستاره ام

ای تک ستاره ی شب های تاریک آسمان قلبم

نمی دانم که تو بوی عطر یاس می دهی

یا که یاس ها عطر تورا به ارمغان می آورند

ای غنچه ی سرخ درون قلبم...

که به پاکی شبنم

و به زلالی آب روان چشمه هستی

من هستم و آسمان و انتظار و سکوت

حتی آسمان وقتی دلتنگیم را می فهمد دلش می گیرد

همدمی دارد!

می گرید بی تردید...

گریه اش را سر می دهد...

ای کاش می شد در کنار تو بودن شود همه ی لحظه های من

حال که نیستی کنارم تمام وجود پاکت را  در وجودم حس می کنم

و این برای قلب عاشقم بس کافیست

قلم در دست با جوهری به رنگ عشق

بر برگ سفید

با قلبی مملوء از حس

برایت نوشتم ای هستی من

ولی هزاران واژه ی زیبا می خواهم

برای آژ تو گفتن

برای از تو نوشتن

لیکن؟!

نمی یابم...!


سه شنبه 12 بهمن 1389 با دستان عاشق ساجده | نظر ()

میگم دوست دارم تا دلم آروم بگیره

می گم دوست دارم تا دلم آروم بگیره

میگم عاشقتم وجودت آروم بگیره

عاشق شدم و دنیام شده روشنایی و سرور

شبام دیگه نیستن بی ستاره و سوت و کور

اگه نباشی زنده موندنم چی بود؟!

همه زندگیم تویی بی تو دلیل بودنم چی بود؟!

تو خودت خوب می دونی عاشق شدیم که قلبامون تنها نباشه

غمی نباشه

زجری نباشه

پس نذاریم دلامون از هیچ بگیره

نذاریم غمی به دلمون بشینه

نذاریم رجی زجرمون بده

عاشق شدیم که حس کنیم زندگی رو

یعنی از شادی هم شاد باشیم

غمی به دل نگیریم و از هرچی سختیه رها باشیم

 


پنجشنبه 7 بهمن 1389 با دستان عاشق ساجده | نظر ()

...هنگامی که

هنگامی که چهره ی زیبایت را نظاره گر خواهم شد

همگامی که صدای طنین اندازت آواز حیات قلبم خواهد شد

هنگامی که وجود پاک و دستان پر مهر تو همراه همیشگی لحظه هایم خواهد شد

هنگامی که چشمان شراره پاره ات به چشمان خشته ام پاد زهر هجران خواهند ریخت

هنگامی که از صمیم قلب کوچک وعاشقت نوای دوستت دارم را در گوشم زمزمه خواهی کرد

هنگامی که دستان سرد ولی عاشقم گونه های ناز باران خورده ی تورا از قطرات مزاحم پاک خواهند کرد

هنگامی که چشمان منتظرم نظاره گر پاکی و زیبایی بی همتای تو خواهند شد

هنگامی که قلب پریشانم در کنار وجود پاک و بی مثال تو آرامش خواهد گرفت

هنگامی که صدای زیبایت در کنار گوشم زیباترین آوازها را به پا خواهد کرد

هنگامی که کلمات معمولی از زبان تو برایم دلنشین ترین شعر خواهد شد

هنگامی که کلمات عاشقانه ات دلیل نفس کشیدن و پلک خوردن چشمانم خواهد شد

هنگامی که خون رگ هام با اجازه ی قلب پاک و مهربان تو به جریان بیفته

هنگامی که قلبم با عشق تو به لرزه افتد و صدای زندگی سر دهد

هنگامی که قدوم  پاک و عاشقت را به سمت من برخواهی داشت

گاهی آرام و گاهی تند از شوق دیدار...

گاهی با خنده و شادی و گاهی با اشک شادی...

هنگامی که دستان ظریف و کوچکت نوازشگر مژگان و گونه های آشفته ام خواهند شد

هنگامی که دستان گرمت دستان سرد مرا می فشرَد و آتش عشق را در وجود من تزریق خواهد کرد

هنگامی که چشمان زیبای تو که تجلی گر تمام زیبایی های دنیا در قلب من خواهد شد

هنگامی که باز همانند اولین دیدار از شدت عشق به چشمان خسته ی من زل خواهی زد

هنگامی که به شوخی قصد آزارم کنی

هنگامی که صدای قه قه خنده هات بهم عمر دوباره ای بده

هنگامی برات آواز دوست دارم بخونم

هنگامی که بهم بگی: لوس خوب منم خیلی دوست دارم

هنگامی که درد دوری و هجران ما به پایان برسه

هنگامی که ناامیدی ها و ترس از آینده به پایان برسه

هنگامی که بوی وصال فراگیر وجود عاشقمان خواهد شد

 در لاله ی ناز گوش تو زمزمه خواهم کرد:

ای همه ی نیازم

ای دلیل بودنم

ای تپش قلب بی قرارم

ای مهربانم

ای هدیه ی خدا به من

ای ساجده ی مهربان من

خیلی دوست دارم معشوق ابدی من

 


چهارشنبه 6 بهمن 1389 با دستان عاشق بهزاد | نظر ()

اولین متن

برایت می نویسم تو که با دستان ناز و مهربانت برایم نوشتی از درون قلبت

بهزادم هنگامی که اشک هایم ملتمسانه از چشمانی که دیدارت را می طلبند گونه هایم را خیس می کنند و همچون سر انگشتانت گونه هایم را نوازش گر می شوند...

پاسخی نمی یابم!

و نمی دانم که چه بگویم اشکهایم را؟!

ای فرشته ی زندگیم

مهرت را درون سینه ی آتشینم همچون سرچشمه ی آرامش می دانم

ای سزاوار محبت...

باتو بودنم خوش ترین لحظات زندگیست

زندگیمان سرشار از خوشی باد!

بهزاد زیبا نگارم...

هرچه برات می نویسم گویا هیچ ننوشته ام

ولی تو خود می دانی و وجود پاکت

قلب عاشق بی ریایت

چشمان و سیرت پاک و معصومت

یکتایی و صداقتت

همه و همه را می ستایم بهترینم...

از قلب کوچکم تقدیم به نامزد و عشق مهربونم "بهزاد جانم" که وجودم را مدیون بودنش می دانم


سه شنبه 5 بهمن 1389 با دستان عاشق ساجده | نظر ()



سلام، به کلبه ی من و عشقم خوش آمدید
بهزاد هستم دانشجوی مدیریت بازرگانی از نصف جهان
ساجدم همسفر و محبوب ابدیم دوستت دارم...قلب و جون و هستیم فدای چشم و قلب پاک تو
دوستان نظر یادتون نره، در نظرسنجی هم شرکت کنید
کلیه مطالب این وبسایت توسط خودم و معشوق ابدیم نوشته میشه و هیچ کدام کپی برداری نیست.کپی از آن به هر جهت ممنوع می باشد
"بهزاد"

isfbehzad@yahoo.com

شانزدهمین بهار
دیوونتم ای عشق من
پست ثابت
چشمات
...اعتراف
...تورا می خواهم
یک سال عشق و دیوانگی برای بهترین
ماه درخشان و زیبای قلب منی یکی یدونه ی امروز و فردای منی
اشک
دهمین نهال عشق

دی 1390
مرداد 1390
تیر 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388

بهزاد
ساجده

"ماتم یک خانه"
♥♫۞ حرف دل شقایق ♥♫۞
فریاد بی صدا
"عشق پاک"
خلوت گاه من و عشقم
"رقص موج"
""دلنوشته ها و آهنگ های در خواستی""
"" آ و ا ر ه و ا ژ ه ها ""
ღღامشب تمام عاشقان را دست به سر کنღღ
"H.S"
"عشقای یواشکی"
"عشق پنهان"
"خلوت دل"
"فریاد دردها"
"خنده ی من از گریه غم انگیز تر است"
"با تو بودن را زندگی دوباره می نامم"
*سیمای دختری در دوردست ها*
""شعر و ترانه همنفس""
بزرگترین سایت عشقولانه
""عشق رومانتیک""
""لالایی برای زندگی""
نازنین عاشق

"سرزمین عاشقان پاک نیت"
"روزهای طوفانی نبودنت"
"کلبه ی من و تو"
ღ♥ღ...دنیای این روزای منღ♥ღ
"پرتگاه"
"خاطرات رنگارنگ"
خاطرات

اولا شما دختری یا پسر، دوما تا حالا اسیر عشق واقعی شدین؟







بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

ساخت كد توسط بهزاد