...نمی دانم چه کسی جز تو مرا به سرای امید می برد...
"خدا" ، "امید"...!!؟؟
این سوال یک عمر تنهایی های منه که روز و شب را در پی جوابش طی کرده ام
امید....
همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریکی تنهایی ام گم شده
ای امید تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا نگاشتی
ولی می دانم که این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد
خدا....
دست هایم مانده به درگاه پنجره
صدای واضحی مرا می خواند
آری غروب است
خیره می شوم به آینه
کسی در آینه از من می پرسد
چرا با بی قراری در پی شب هستی...؟
روی از آن بر می گردانم و می گویم
مرا تاب و اشتیاقی نیست
به این سرای خاکی
ولی پرسش از خود دارم چرا نور امید مرا به فراموشی سپرده
پس به گوشه ای از بیابان سر می کنم
کسی می گوید دست هایت را رو به بالا بگیر و بگو...
خدایا به راستی که تو مهربان ترین مهربانان هستی پس از گناهم بگذر که تو بخشنده مهربانی
خداوندا مرا ببخش که دیده بر حقیقتی بستم که مرا از روز روشن تر بود
خدایا مرا ببخش که آن قدر مغرور و خودبین بودم
می دانم.....
جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را ندانستم
مرزی به فاصله ی یک قدم، یک نظر و یا حتی یک دنیا
خداوندا بخشش از جانب توست که مرا جز شرمندگی چیزی نیست
حال باید چه کنم ؟
باید چه کنم که ز درگاهت بی جواب باز مگردم؟
بار الهی مرا جز تو کسی نیست که ز او چیزی طلب کنم
پس خدایا مرا ببخش
مرا ببخش
و زندگی دوباره ای به من بده تا تنها معبودم تو باشی.....
.
.
.
...منتظر نظرات شما عزیزان هستم...
|